زند ه گی شماری از آموزگاران و فرهنگیان افغانستان را نمی توان تنها در سالهای تدریس، مدرک دانشگاهی و وظیفه ی رسمی خلاصه کرد. سرگذشت آنان بخشی از تاریخ پرآشوب معاصر کشور است؛ تاریخی که در آن دانشگاه و مکتب، مهاجرت و بازگشت، جنگ و دگرگونی سیاسی، امید و ناامیدی و رنج های خانوادگی در هم تنیده اند.
روزنگار ۳۱ آگست ۲۰۲۶
www.roznigar.com
استاد غلام شیپور از همین نسل است؛ نسلی که فضای علمی دانشگاه کابل در دهه ی پنجاه خورشیدی را تجربه کرد، سالهای جنگ و بی ثباتی را پشت سر گذاشت، در مکاتب گوناگون افغانستان تدریس کرد، ناگزیر به مهاجرت شد و پس از بازگشت، بار دیگر به صنف درس رفت.
زبان و ادبیات فارسی دری برای او تنها یک رشته ی تحصیلی یا وسیله ی کار نبوده است؛ بلکه با خاطرات کودکی، محیط خانواده، هویت فرهنگی و زندگی حرفه ای اش پیوندی عمیق دارد.
پایگاه اینترنتی روزنگار در این مورد ها با جناب استاد غلام شیپور گفت و گوی ویژه ای را انجانم داده است. استاد شیپور در در این گفت و گو از استادان دانشگاه کابل، کتابهایی که بر او تأثیر گذاشتند، تجربه های آموزگاری در لیسه ی حبیبیه و افغان ـ ترک، سال های دشوار مهاجرت، دگرگونی های نظام آموزشی افغانستان، اندوه از دست دادن پسر جوان، همسر و در پایان، از امید و پیامیکه برای نسل جوان کشور دارد، به گونه ی زیر سخن میگوید:
روزنگار:
استاد گرامی، لطفاً از فضای علمی و فرهنگی دانشکده ی ادبیات و علوم بشری دانشگاه کابل در دهه ی پنجاه خورشیدی و از استادان، کتاب ها و اندیشه هایی که بیشترین تأثیر را بر شکل گیری شخصیت علمی و فرهنگی شما گذاشتند، برای ما بگویید؟
استاد شیپور:
باور من، فضای علمی و فرهنگی دانشکده ی ادبیات و علوم بشری دانشگاه کابل در دهه ی پنجاه خورشیدی، به مرحله ی بسیار خوبی از رشد و شگوفایی رسیده بود. اگر آن دوره را با دهه های شصت و هفتاد و همچنان سال های بعد از آن مقایسه کنیم، تفاوت بسیار چشمگیری دیده میشود.
در آن زمان، دانشکده ی ادبیات استادان بسیار مجرب، دانشمند و صاحب نظر داشت. بسیاری از آنان دارای درجات بلند علمی بودند. ایشان نه تنها در دانشکده ی ادبیات، بلکه در فضای علمی و فرهنگی سراسر دانشگاه کابل تأثیرگذار بودند.
از دهه ی شصت به این سو، تحولات سیاسی پی در پی، حاکمیت حزب دموکراتیک خلق، جنگها، پیروزی مجاهدین، درگیری های خونین تنظیمی و سپس نخستین دوره ی حاکمیت طالبان، آسیبهای سنگینی را به نظام علمی و فرهنگی کشور وارد کرد. شمار زیادی از استادان و فرهنگیان پراگنده شدند و نهادهای علمی کشور از ثبات و استقلال لازم فاصله گرفتند.
امروز نیز در رأس نهادهای مهم آموزشی کشور افرادی قرار میگیرند که تخصص و تجربه ی اصلی شان در حوزه ی آموزش عالی، تعلیم و تربیه و علوم معاصر نیست. بنابر این نگرانی درباره ی آینده ی علم و فرهنگ طبیعی است. به باور من، اداره ی نهادهای علمی باید در اختیار افراد متخصص، آگاه و باتجربه بوده باشد.
در دانشکده ی ادبیات آن زمان، استادانی چون پوهاند «پروفیسور» داکتر عبدالاحد جاوید ـ که در سال ۱۳۵۳ رئیس دانشگاه کابل شد ـ پوهاند محمد نسیم نگهت سعیدی، پوهاند «پروفیسور» محمد رحیم الهام، پوهاند دوکتور وفایی، دوکتور محمد افضل بنوال، پوهاند علیاکبر شهرستانی، پوهاند محمد همایون، پوهندوی عبدالقویم قویم و عینالدین نصر حضور داشتند.
در رشته های دیگر نیز شخصیتهایی چون پوهاند سید شمسالدین مجروح، پوهاند غلامحسن مجددی، پوهاند بهاوالدین و دوکتور مجاور احمد زیار، از چهرههای اثرگذار علمی و فرهنگی دانشگاه کابل بودند.
من از همه ی استادانی که در دانشکده ی ادبیات و به ویژه در رشتهه ی زبان و ادبیات فارسی دری تدریس میکردند، بهره بردم و خود را مدیون آنان می دانم. با این حال، سه استاد بیش از دیگران بر من تأثیر گذاشتند: استاد عبدالاحد جاوید، استاد محمد نسیم نگهت سعیدی و استاد محمد رحیم الهام.
بعدها در کار تدریس خود نیز از آثار آنان بسیار استفاده کردم؛ از جمله از مقاله ی مشهور استاد جاوید زیرعنوان «افغانستان یا مهد زبان دری»، کتاب دستور زبان معاصر دری نوشته ی استاد نگهت سعیدی و مباحث زبان شناسی معاصر استاد محمد رحیم الهام.
اگر بخواهم وضعیت امروز و گذشته را با زبان شعر مقایسه کنم، این بیت به خاطرم میآید:
«ترقیهای عالم رو به بالا میرود
ما ز بالا سوی، پایین می ترقیم»
و نیز بیدل میگوید:
«سعی ناموس عمل مصروف این شغل است و بس
کاین خران بیرون جهند از گِلی و آدم شوند»
به باور من، جامعه ایکه نیمی از جمعیت آن، یعنی زنان و دختران، از حق طبیعی آموزش و کار محروم باشند، نمی تواند مسیر رشد علمی و فرهنگی را به درستی طی کند.
روزنگار:
چه انگیزهها و علاقههایی سبب شدند، زبان و ادبیات فارسی را به عنوان حوزه ی تحصیل و خدمت خود برگزینید؟ برعلاوه این زبان در طول زندگی برای شما چه جایگاه فکری، عاطفی و هویتی داشته است؟
استاد شیپور:
علاقه ی من به زبان و ادبیات فارسی دری دو سرچشمه دارد:
نخست این که فارسی دری زبان مادری من است و دوم این که این علاقه ریشه ی خانوادگی دارد.
برادر بزرگ مادری ام، ملا ایشان جان، شماری از آثار کلاسیک ادبی را در اختیار داشت که از پدرش به میراث برده بود. از جمله دیوان حافظ شیرازی، دیوان بدرالدین هلالی، شاهنامه ی حکیم ابوالقاسم فردوسی و مثنوی معنوی مولانا جلالالدین بلخی.
در شب های دراز زمستان، کوچک و بزرگ خانواده دور هم می نشستیم. زیر نور کم رنگ چراغ پلته ای و تیلی، برادرم با صدایی خوش شعر و داستان می خواند و ما گوش می دادیم. در کودکی بیشتر شیفته ی صدای رسا و خوش او بودم. بعدها که سواد آموختم، دریافتم که با وجود تحصیلات مکتب ملایی، واژه ها را بسیار درست، روشن و زیبا ادا می کرد.
او به ویژه شاهنامه و مثنوی معنوی را همیشه با خود داشت و هرگاه فرصتی پیدا می کرد، به مطالعه ی آنها می پرداخت. در سخنرانی ها و صحبتهایش نیز از اشعار مولانا و فردوسی مثال میآورد. هیچ گاه فراموش نمی کنم که در نکوهش بیکاری و تنبلی این بیت را میخواند:
«کار هر بز نیست خرمن کوفتن
گاو نر می خواهد و مرد کهن»
همچنین در نکوهش مردم آزاری و حیوان آزاری، این ابیات مشهور را میخواند:
«چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است»
در مکتب نیز بیش از همه به درس قرائت زبان فارسی علاقه داشتم و معمولاً نمرات خوبی می گرفتم. در صنف های بالاتر با معلمان ادبیات دری همکاری می کردم. بنابراین، علاقه ی من به زبان و ادبیات فارسی از کودکی و محیط خانواده آغاز شد و در جوانی شکل علمی تری پیدا کرد.
من چند بار از «فارسی دری» نام بردم. باور من این است که «دری» صفتی برای زبان فارسی است و در معنای فصیح، روشن، توانا و پربار به کار رفته است.
حافظ میگوید:
«ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند»
و نظامی نیز میگوید:
«به پایان رسید این داستان دری
به پیروزی و فال نیکاختری»
به باور من، جداسازی کامل عنوان «دری» از فارسی از نظر تاریخی و فرهنگی قابل بحث است. این زبان میراث مشترک فرهنگی حوزه ی بزرگی از منطقه است و تلاش برای جدا ساختن سنت های فرهنگی آن، در نهایت به زیان خود زبان تمام میشود.
در سال ۱۳۵۰، پس از سپری کردن امتحان کانکور، وارد دانشکده ی ادبیات دانشگاه کابل شدم و در سال ۱۳۵۴ سند لیسانس گرفتم. در بهار سال ۱۳۵۵ بهعنوان معلم در لیسه ی رحمت شغنان آغاز به کار کردم. شیرین ترین خاطرات معلمی ام را در همان لیسه تجربه کردم.
پس از کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷، دوره ی جا به جاییهای اجباری در زندگی من آغاز شد. از یک محل به محل دیگر تبدیل شدم؛ از متوسطه ی خواهان به لیلیه ی فیضآباد، از آن جا به لیسه ی حنظله ی بادغیسی در قلعه ی نو، سپس به لیسه ی نوزاد هلمند و بعد به لیسه ی مرکزی لشکرگاه. سرانجام پس از ششم جدی ۱۳۵۸ به لیسه ی حبیبیه منتقل شدم.
روزنگار:
سالهای تدریس شما در مکاتب معتبر افغانستان، بویژه لیسه ی حبیبیه ی کابل، با چه خاطرات و تجربه هایی همراه بود؟ از دیدگاه شما، یک معلم شایسته ی زبان و ادبیات باید چه ویژگیهایی داشته باشد؟
استاد شیپور:
در کنار مشکلات زندگی و تلاش برای فراهم کردن لقمه ی نان حلال برای فرزندان و خانواده ام، هر فرصتی که پیدا می کردم به مطالعه ی کتابهای علمی و ادبی میپرداختم.
در سال های مهاجرت به ایران نیز خوشبختانه کتابهای علمی، ادبی و تخصصی فراوانی در دسترسم بود. هنگام بازگشت به افغانستان، کتابها و آموخته های زیادی با خود آوردم که بعدها در کار تدریس بسیار به من کمک کردند.
پس از بازگشت، هم زمان در سه مرکز تدریس می کردم. از صبح تا ساعت دوازده در لیسه ی حبیبیه بودم، از ساعت یک تا چهار عصر در لیسه ی افغان ـ ترک تدریس می کردم و از ساعت پنج تا هشت شب در دارالمعلمین عالی سید جمالالدین افغانی مصروف تدریس بودم.
از شاگردان لیسه ی افغان ـ ترک خاطرات بسیار خوبی دارم. بیشتر آنان شاگردان نخبه، لایق و فعال بودند. در آن مکتبی معلم نمی توانست بدون آمادگی کامل وارد صنف شود. وقتی شاگرد با علاقه، پرسش و انرژی در صنف حضور دارد، معلم نیز با شوق بیشتری تدریس میکند و داشته های علمی و معنوی خود را در اختیار او می گذارد.
برعکس، در دارالمعلمین عالی سید جمالالدین افغانی، با آنکه شاگردان خود معلمان برحال معارف بودند، گاهی فضای صنف بی حال و خواب آلود می شد. این حالت بر استاد نیز اثر می گذاشت و انرژی ایشان را کاهش می داد.
من همیشه باور داشته ام، که تدریس یک رابطه ی دوطرفه است. شاگرد فعال، معلم را فعال تر می سازد و شاگرد بیعلاقه می تواند شور و انرژی معلم را نیز کاهش دهد.
در مورد ویژگی های یک معلم خوب، باور دارم که معلم در کنار دانش، تخصص و مهارت مسلکی، باید اخلاق نیک و شخصیت شایسته نیز داشته باشد.
بویژه معلم زبان و ادبیات فارسی دری باید با تاریخ آشنا باشد، جغرافیه بداند، از فلسفه و سیاست آگاهی داشته باشد، منطق و علوم معاصر را بشناسد و حتی از ریاضیات نیز بی خبر نباشد؛ زیرا ادبیات فارسی با بسیاری از دانشها پیوند دارد.
شاعران و اندیشمندان بزرگ گذشته ی ما شخصیتهای یک بعدی نبودند. ابنسینا، عمر خیام، ناصر خسرو بلخی، نظامی گنجوی، فردوسی، سنایی غزنوی، سعدی و حافظ با دانشهای گوناگون زمان خود آشنا بودند. مثلاً وقتیکه میخوانیم:
«ای متحیر شده در کار خویش
راست بنه بر خط و پرگار خویش»
{«خط» و «پرگار» از مفاهیم هندسیاند.}
یا خیام میگوید:
«نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است»
بنا براین، ادبیات تنها حفظ کردن شعر و نثر نیست؛ بلکه دریچه ای به جهان دانش، فلسفه، تاریخ و تجربه ی انسانی نیز می باشد.
روزنگار:
در دوران آموزگاری، برای ایجاد علاقه به زبان، شعر، نثر و فرهنگ فارسی در میان شاگردان از چه روشهایی استفاده می کردید؟ آیا شاگرد یا رویدادی را به یاد دارید که تأثیر ماندگار کار معلمی را بر شما آشکار ساخته باشد؟
استاد شیپور:
تشویق و ترغیب شاگرد از مؤثرترین روشهای تدریس است. وقتی شاگرد احساس کند که تلاشش دیده می شود و معلم به توانایی او باور دارد، هم در یادگیری و هم در تربیت پیشرفت می کند.
خاطرهای از لیسه ی حبیبیه دارم؛ شاگردی بود که همیشه در گوشه ی صنف می نشست و با شاگردان و گاهی با معلمان پرخاش می کرد. به جای آن که او را کنار بگذاریم، تلاش کردم با گفت و گو، تشویق و کار تربیتی با او برخورد کنم.
پس از حدود یک ماه و نیم، رفتار او به شکل چشمگیری تغییر کرد. به شاگردی منظم و فرمان بردار تبدیل شد و سرانجام از سوی اداره ی مکتب تحسین نامه گرفت.
به باور من، وظیفه ی معلم تنها درس دادن نیست. معلم باید شاگردان خود را بشناسد. اگر شاگردی به کمک درسی یا حمایت روحی و تربیتی نیاز داشته باشد، معلم باید در حد توان برای او وقت بیشتری بگذارد.
در لیسه ی افغان ـ ترک نیز شاگردی به نام حمیدالله در زمینه ی داستان نویسی از من راهنمایی خواست. من نیز کمک اش کردم. آهسته آهسته پیشرفت کرد و به نویسنده ی خوبی تبدیل شد. تا امروز با هم ارتباط داریم و نوشته هایش را می خوانم. داستان های زیبایی می نویسد که مورد توجه شماری از نویسندگان نیز قرار گرفته اند.
برای یک معلم، بیش از این، چه چیزی خوشحال کننده تر از این است که سال ها بعد ببیند شاگردش راه خود را پیدا کرده است؟
روزنگار:
شما شاهد دگرگونی های عمیق سیاسی، اجتماعی و فرهنگی افغانستان بوده اید. این تحولات چگونه بر نظام آموزشی، جایگاه معلم، زبان فارسی و مناسبات فرهنگی جامعهٔ ما تأثیر گذاشته اند؟
استاد شیپور:
در دانشگاه ها و نهادهای دولتی افغانستان، زبان و فرهنگ فارسی دری در دوره های مختلف با تنگ نظریها و موانعی روبه رو بوده است. به باور من، در دورههایی که گرایشهای قومی بر سیاست اثر بیشتری داشته، سیاستهای زبانی نیز از آن بی تأثیر نمانده است.
با این حال، چنین فشارهایی نتوانسته اند رشد زبان فارسی دری را متوقف کنند و این زبان با برخورداری از گنجینه ی بزرگ ادبی و فرهنگی خود، راهش را ادامه میدهد.
به باور، در دوران کنونی، فشار بر فرهنگهای بومی افغانستان بیشتر شده است و حتی زبان پشتو نیز از برخی سیاست های زبانی حکمرانان آسیب دیده است. برای نمونه، گاهی واژههای عربی به جای واژههایی به کار می روند که در زبانهای رایج کشور وجود دارند.
از سوی دیگر، نظام آموزشی افغانستان پیش از این نیز با معیارهای مطلوب جهانی فاصله داشت، اما امروز وضعیت دشوارتر شده است. نصاب آموزشی دچار آشفتگی شده و سهم برخی مضامین علوم معاصر کاهش یافته است. در مقابل، توجه بیشتری به آموزشهای دینی صورت گرفته است.
من مخالف آموزش دینی نیستم. دین بخشی از فرهنگ و زندگی مردم ماست. مشکل زمانی به وجود میآید که میان علوم دینی و علوم عصری تقابل ایجاد شود و آموزش ریاضیات، ساینس، علوم اجتماعی و دیگر دانشهای مورد نیاز جامعه کم اهمیت جلوه داده شود. جامعه زمانی رشد می کند که مدرسه، مکتب و دانشگاه مکمل یکدیگر باشند، نه در برابر یکدیگر.
روزنگار:
مهاجرت ناخواسته به ایران و سالهایی که با وجود دانش و تجربه ی فرهنگی خود ناچار به انجام کارهای دشوار و معمولی شدید، چه تأثیری بر نگاه شما به منزلت انسان، غربت، کار، صبر و سرنوشت فرهنگیان مهاجر گذاشت؟
استاد شیپور:
پاسخم را با یک بیت فولکلور و مردمی آغاز می کنم:
«مسلمانان، غریبی سخت کار است
اگر شهزاده باشد، خوار و زار است»
در ایران با دو تجربه و دو گونه انسان روبه رو شدم. یک تجربه، انجام کارهای بسیار دشوار و طاقت فرسا بود. برای تأمین زندگی خود و فرزندان خردسالم ناچار بودم هر کاری را که امکانش بود انجام بدهم.
در آن روزگار، بعضی افراد از وضعیت غیرقانونی و آسیب پذیر مهاجران سوءاستفاده می کردند. برای آنان مهم نبود، شخصی که در برابرشان ایستاده، در گذشته معلم، استاد یا فرهنگی بوده است. در غربت، گاهی شأن اجتماعی انسان در برابر نیاز اقتصادی نادیده گرفته می شود.
حتی از بعضی کارفرمایان پول طلبکار ماندم؛ پنجاه هزار تومان از یکی و بیست هزار تومان از دیگری که هرگز پرداخت نشد. اما در کنار این تلخیها، انسانهای شریف و بزرگواری نیز دیدم که شأن و کرامت انسان برایشان اهمیت داشت.
از جمله با سپاس از آقای علی اصغر یاد می کنم. او در دو سال آخر اقامتم بسیار با من همکاری کرد. نه تنها در پیدا کردن کار کمکم میکرد، بلکه زمینه ی دسترسی به کتاب های علمی، ادبی و تخصصی را نیز برایم فراهم می ساخت. همیشه برایش دعا می کنم که «نانش گرم و آبش سرد باشد.»
در آن پنج سال مهاجرت، در کنار همه ی دشواریها، بسیار آموختم. از آثار علمی و ادبی کشور هم زبان و هم فرهنگ ایران بهره بردم و این آموخته ها بعداً در تدریس من در افغانستان بسیار مؤثر بود. بنابر این، آن مهاجرت برایم هم تلخی داشت و هم درس بود. از بخش علمی و تجربی آن راضیام، هرچند غربت هرگز آسان نیست.
روزنگار:
پس از آغاز دوره ی جمهوریت و بازگشت دوباره به کابل، جامعه، مکتب و نسل تازه ی شاگردان را چگونه یافتید؟ میان فضای آموزشی پیش از مهاجرت و سال های پس از بازگشت چه تفاوتهایی مشاهده کردید؟
استاد شیپور:
بازگشت به کابل و نفس کشیدن دوباره در هوای وطن، برایم احساس آرامش عجیبی داشت. گویی پس از سال ها کار شاق و زندگی دشوار، از یک حبس طولانی رها شده بودم. دوری از وطن و زندگی در وطن دو احساس کاملاً متفاوت اند.
مولانای بلخ در داستان سفیر روم به دربار حضرت عمر می گوید:
«مهر و هیبت هست ضد یکدگر
این دو ضد را دید جمع اندر جگر»
البته هنگام بازگشت نگرانیهایی هم داشتم. به سرنوشت خود و فرزندانم فکر میکردم. پنج سال از وطن و وظیفه دور مانده بودم و نمی دانستم آیا دوباره امکان معلمی برایم فراهم خواهد شد یا نه. خوشبختانه در نخستین اقدام به وظیفه پذیرفته شدم و بار دیگر آموزگاری را آغاز کردم.
در صنف، برخلاف انتظار، با نسل جوانی روبه رو شدم که تشنه ی علم و دانش بود. آنان سال های سخت دوره ی نخست طالبان را پشت سر گذاشته بودند و با اشتیاق وارد صنف میشدند. به سخنان معلمان با علاقه گوش می دادند و همین علاقه، شوق استادان را نیز بیشتر میکرد. میان شاگرد و استاد نوعی صمیمیت و اعتماد شکل گرفته بود. ای کاش آن فضا دوام میکرد!
به ویژه در سالهای نخست حکومت موقت، فضای آموزشی را متعادل تر و امیدوارکننده تر میدیدم. مردم تازه از یک دوره ی بسیار محدودکننده بیرون آمده بودند و احساس می کردند دوباره امکان نفس کشیدن، درس خواندن و پیش رفتن فراهم شده است.
امید من همیشه این بوده است که علم و معارف بر جهل، افراطیت، تنگ نظری و استبداد پیروز شود.
روزنگار:
استاد ارجمند، با رعایت حرمت اندوه بزرگ شما، از دست دادن فرزند دلبند تان که افسر اردوی ملی بود، چه تأثیری بر زندگی و اندیشه ی شما گذاشت؟ برای تحمل این رنج از چه سرچشمه های معنوی و خانوادگی نیرو گرفتید؟
استاد شیپور:
پاسخ دادن به این پرسش برایم بسیار دردناک است. با آنکه تقریباً هشت سال از آن حادثه گذشته است، غم آن نه تنها برای من، بلکه برای مادرش و همه ی اعضای خانواده همچنان زنده است. هر زمان از او یاد می کنیم، همه متأثر می شویم.
احمد هومان پسر نرم خو، خوشاخلاق و مهربانی بود. در کنار اخلاق نیک، بسیار زحمتکش هم بود. از نمک فروشی تا آیسکریم «شیریخ» فروشی کار کرد. پس از فراغت از صنف دوازدهم، چون به دانشگاه راه نیافت، مدتی موترشویی کرد، تا در کنار پدر، سهمی در تهیه ی آب و نان خانواده داشته باشد. سرانجام ناچار شد در کورس نه ماهه ی اردوی ملی ثبت نام کند. از آن نهاد با درجهٔ عالی فارغ شد و به عنوان افسر با رتبه ی دوهم بریدمن «ستوان دوم» به اردوی ملی پیوست.
بارها می گفت؛ از بیکاری رنج میبرد و نظام عسکری را چندان دوست ندارد. همیشه تکرار می کرد که از روی مجبوریت به عسکری روی آورده است.
در ۱۷ حوت ۱۳۹۶، در نبرد رو در رو با طالبان در ولسوالی دشت ارچی، منطقه ی پل مؤمن، هنگامی که همسنگر زخمی اش را حمل میکرد، همراه با شماری از همسنگرانش جان باخت. پس از مرگ، رتبه ی لمری بریدمنی «ستوان یکم» برایش منظور شد. همین اکنون هم که در موردش سخن میگویم، اشک از چشمانم جاری می شود. هنوز در ذهنم آرزو می کنم که ای کاش آن حادثه هرگز اتفاق نمیافتاد!
برای تحمل این رنج، خود را با تدریس و مسوولیت های اجتماعی مصروف میساختم. با خود می گفتم؛ هنوز مسوولیت آموزش فرزندان این وطن را دارم و همین موضوع تا اندازه ای آرامم میکرد.
هنوز اندوه فرزندم تازه بود که متأسفانه همسرم را نیز از دست دادم؛ غمی بر غم افزوده شد. چاره ای جز تسلیم در برابر اراده ی پروردگار نبود.
در پیری و ضعف جسمی، مرگ همسرم تأثیر بسیار سنگینی بر روح و روانم گذاشت و احساس تنهایی ام را بیشتر کرد. با این حال، فرزندم احمد هوشنگ و فرزندانش بسیار از من مراقبت می کنند. دخترانش ماشاءالله بزرگ شده اند و با دو پسر کوچکش، یحیی جان و ذکریا جان، الحمدلله ساعتهایی از زندگیام با شادی میگذرد و گاهی اندوه را برای مدتی فراموش می کنم.
روزنگار:
در سال های بازنشستگی، همراهی و مراقبت فرزند ارشد تان، هوشنگ جان، چه معنایی برای شما دارد؟ نقش محبت، وفاداری و پیوندهای خانوادگی را در آرامش و استواری انسان چگونه ارزیابی میکنید؟
استاد شیپور:
برای بیان اهمیت خانواده، دوست دارم با الهام از یک بیت مشهور بگویم:
«گردون به درد و غم مرا کشته بود اگر
پیوند عمر من نبود با خانواده برقرار»
خانواده، به ویژه در سال های دشوار زندگی، بزرگ ترین پناه انسان است.
مراقبت فرزند ارشدم، هوشنگ جان، و محبت فرزندانم بود که مرا سر پا نگه داشتند. اگر این همراهی نبود، اندوه درگذشت همسرم در کنار غم از دست دادن هومان جان شاید توان مقاومت را از من می گرفت. من امروز برای فرزندان و نواسههایم زندگی می کنم و نفس میکشم.
در کشاکش روزگار باید در برابر سختیها مقاومت کرد. خوبی و تلخی زندگی هر دو گذرا هستند. انسان گاهی انتخابی جز ادامه دادن ندارد؛ باید زیست، حتی وقتی روزگار دشوار است.
پیوندهای خانوادگی بار مشکلات را سبک می کنند. روزگار با هیچ کس قرارداد مدارا ندارد. من نیز سهم بزرگی از سختی های آن را دیده ام؛ اما حمایت و مراقبت فرزندانم، به ویژه هوشنگ جان، بخش بزرگی از این بار سنگین را از دوشم برداشته است.
روزنگار:
اگر بخواهید حاصل چندین دهه تحصیل، تدریس، مهاجرت، بازگشت، رنج و تجربه ی فرهنگی خود را به عنوان پیام و میراثی برای معلمان، شاگردان و نسل جوان افغانستان بیان کنید، مهم ترین سخن شما چیست؟
استاد شیپور:
من خود را در جایگاهی نمی بینم که برای معلمان محترم ـ که خود سرچشمه ی الهام در مراحل مختلف زندگی اجتماعیاند ـ پیام و دستور بدهم. اما برای نسل جوان کشور چند نکته ی دوستانه و مصلحت آمیز دارم.
نخست اینکه؛ نسل جوان باید صبور، بردبار و پذیرای یکدیگر باشد. در برابر حوادث مقاومت کند و در کارهایش با تدبیر پیش برود. باور دارم کسی که با صبر، تدبیر و اراده حرکت کند، امکان موفقیتش بسیار بیشتر است.
دوم اینکه؛ جوانان باید تا پایان عمر در جستجوی علم و دانش باشند و با گام های استوار و اراده ی قوی حرکت کنند. آن سخن مشهور همیشه الهام بخش شان باشد: «ز گهواره تا گور دانش بجوی.»
چون دانش پایانی ندارد و انسان تا آخرین روز زندگی میتواند بیاموزد.
سوم اینکه؛ نسل جوان باید هیچ گاه و در هیچ شرایطی امید خود را از دست ندهد و در راه رسیدن به هدف، تردید و دودلی را کنار بگذارد.
روی سخنم بویژه به زنان و دختران جوان افغانستان است که امروز در شرایط دشوار و محدود کننده ای قرار دارند. آنان نباید هدف اصلی خود، یعنی آموزش، آگاهی و مشارکت در جامعه را فراموش کنند. هیچ وضعیت سیاسی و اجتماعی برای همیشه باقی نمی ماند. ایشان باید امید، اراده و پیوند خود با علم را حفظ کنند.
در این زمینه، داستانی از «اسرارالتوحید» را همیشه به یاد دارم. روایت شده است که ابوالحسن خرقانی همراه گروهی از مریدان از جایی می گذشت و شخصی را دید که به دار آویخته شده بود. شیخ رفت و پای او را بوسید. مریدان متحیر شدند. شیخ توضیح داد که احترام او نه به کار آن شخص، بلکه به پایداری اش در راهی بود که برای خود برگزیده بود.
برداشت من از این حکایت آن است که داشتن هدف و پایداری در راه آن بسیار مهم است؛ البته هدف باید انسانی، سازنده و شایسته باشد.
نسل جوان افغانستان بیش از هر چیز باید به علم، اخلاق، تحمل یکدیگر، امید و آینده باور داشته باشد.
اگر علم و آگاهی زنده بمانند، جامعه نیز دوباره می تواند برخیزد.









